?
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
تکنیکهای تستزنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح (مهندسی معکوس) |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
اصولا صبحها خیلی سخت از خواب بیدار میشم چون شب قبلش دیر میخوابم همشم تقصیر این برنامه های متنوع و جالبه ماهوارس.برنامه نشرال جغرافیا دیگه ترکونده...البته دیشب به کارهای عقب مونده خونه رسیدم چون بعد او پیک نیک نتونستم به کارهای خونه برسم(عادت ماهانه).خلاصه خونه حسابی به هم ریخته شده بود.۰منم نامردی نکردم تا ۲ بیدار موندم ...آشپزخونه اونجوری شد که میخواستم.کار دیگه ای نمونده جز یه گردگیریه جزیی .
مهدی رفت مدرسه...قراره با مامان بیرون برم.هنوزم خوابم میومد.
موهامو رنگ کردم ...همون باعث شد دیر حاظر شم.بیرون رفتم ...مامان میخواست لباسی که محی و امیر برای روز مادر براش گرفته بودند رو عوض کنه چون اندازش نبود.اما نشد.بعد رفتیم یه یه سر کفش و کیف دیدیم از یه کیف خوشم اومد قیمتشم مناسب بود.یه جا حراجی کیف و کفش زده همش پونتزده تومن.الهه قبل عید برای سفر آنتالیا از اونجا کفش خرید 30 اما همون کفش الان برای حراج پونزده تومن شده جالب بود برام.احتمالا امروز برم یه دو جفت بخرم:)
.
بعد رفتیم یه سر اتکا یخچالاشو ببینیم اما خوشمون نیومد.حالا امروز قراره بریم و همون ایندزیت رو بخریم چون لباسشوییم هم ایندزیته و ازش راضیم.
دیشب رفتیم خونه اکی اینا.از عید به اینور نرفته بودیم خونشون.عیدی مهدیم داد...خیلی خوش گذشت.
سر لبتاپ محمود با همسر گرامی شرط بستم و اون شرط وباخت قرار بود بهم 10 بار ÷یتزا بده هر وقتی که دلم خواست اما زد زیر قولش.اصولش همسر من آدم زیر قول زنیه و تا الان ندیدم که قولی بده و همون موقع بهش عمل کنه یا آن تایم باشه.
خوشحالم که کلاسهای مهدی داره تموم میشه.فکر کنم شنبه یا یکشنبه دیگه راحت شم.
دیشب خونه اکی نتونستم طاقت بیارم و رفتم وبلاگ دوتا مهتابا (عشق اول ....)و (تکه هایی از ...)و وبلاگ ستاره (لغزش) رو چک کردم هر سه آپ بودن.کلی ذوقیدم...حالا اکی هی میگفا الی بیا ورق منم میگفتم الان میام.هی میگفت ال بیا تخمه...منم میگفتم الان میام و هی میخوندم.هی میگفتی الی بیا....!منم میگفتم الان میام.
آخر سر همشون صداشون در اومد و من بعد خوندن هر سه وبلاگ رفتم ببینم چیییییییییییییی میگین باباااااااااااااااااا.اومددددددم.
چون تو این گردش فمنیستی
دوتا خاله هام حضور داشتن و من از بردن اسمشون معذورم از خاله شماره ۱ و خاله شماره ۲ استفاده میکنم.توضیحاتی در باره این دوتا خالم.
خاله شماره ۱ برزگترین خالم هست.خانوم جلسه ای...مومن خفن...سنشون هم هفتاد و خورده ای اما حدودا ۲۰ سال کمتر نشون میدن(کلا خاله هام اینجورین مثلا منو مامانم هم که با هم میریم بیرون فکر میکنن خواهرمه...حالا مامانم پنجاه و خورده ای و من عمرآ بگم
)
حالا ایشون با عروس کوچیکه و دختراش (شیوا و شیرین)اومده بودن..البته شیرین بعدش اومد.آخراش.
خاله شماره دو قبل از مامانمه (مامانم ته تغاریه)البته اون باحالتر و امروزی تره.مومن بازیم در نمیاره زیاد.این خالم بنده خدا چندماهی میشه که سرطان تخمدان گرفته...قبلا تو وبلاگم در بارش گفتم(خدا همه بیماران رو شفا بده)نفیسه و نیلوفر هم بچه های این خالمن...نیلوفر هم دختر خالمه و هم جاریم.از من کوچیکتره ولی زن برادر دومیه شده...
نفیسه قرار بود با خاله شماره یک بیاد یعنی بره دنبال اونا...خاله شماره ۲ همش نگران بود اونا راه رو پیدا نکنن.
خلاصه بعد از خوردن صبونه و جمع و جور کردن و دادن آدرس.....بعد از نیم ساعت با صدای بوق بوق ماشین نفیسه همه از جا پا شدیم و رفتیم به استقبالشون.دوباره چاق سلامتی و این حرفها...فقط از دخترای خاله شماره ۱ شیوا(حدودا چهلو خورده ای ساله اما بی نهایت باحال و شیک) با پسر کوچیکش که ۴ دبستانه .مهدیه (عروس کوچیکه خالم)ناصر رو که هم اسم شوهر خدا بیامرزشه رو گذاشته بود پیش محمد شوهرش و آخرین پسر خاله شماره ۱ ام.شیوا هم دخترش رو نیاورده بود...میگفت حوصله نداشته بیاد.
دوباره بیخودی خندیدن و شوخی و دوباره الکی خوش بودن و حس آزادی و راحتی و فراغ بال و جوک و این حرفا .........به به!
یه کم والیبال بازی کردیم.توپه خیلی سفت بود تمام ساعدمون و پنجمون داغون شد.مامان چای زعفرونی آورد خاله ها میگفتن بیا به جای اینکه چایی هیزمی درست کنی و خودتو خسته کنی از این چای کیسه ای ها بخوریم اما مامانم حس جنگلی بودنش حسابی گل کرده بود و به یاد آبشار و کوه و کمری که رفته بودیم میخواست چای هیزمی به خوردمون بده و الحق که خیلی چسبید.
راستی اینم بگم که هرکی یه چیزی خریده بود...یکی تخمه یکی چیپس یکی پفک...همه نوع تنقلات از شیرینی و شکلات تا لواشک و آلوچه وسط بود.
اینبار قرار شد وسطی بازی کنیم و چقدر خندیدیم از دست شیرین کاریهای نفیسه و الهه.یادش بخیر ... و رقصیدن بامزه الهه با آهنگها البته یواشکی....قر تو کمر هممون فراوون بود اما نمیدونستیم باید کجا بریزیمشون
برای ناهار هم کوکو سبزی درست کرده بودیم که من همشو بصورت ساندویچ در آورده بودم با خیار شور و گوجه فرنگی و سس سفید و فلفل قرمز..همشو از عرض برش دادم و وسط سفره گذاشتم .نفیسه چند تا بسته بزرگ زامبون گوشت و مرغ و دودی و بیکن و خاله شماره ۱ هم کتلت ....خدا بده برکت..همه چی بود..چیپسو ماست موسیر و نوشابه و دوغ و دلسترو :)))))))بترکیم صدا کننین ...
البته منم یه ترشی آلبالو درست کرده بودم که همه هی میخوردن و هی تعریف میکردن.منم
اینجوری شده بودم.بعد دوباره قرار شد دوباره وسطی بازی کنیم.یه بار هم همسر خواهرم اومد و بهش سر زد...و رفت.آخراش شیرین و محمد(بچه های خاله شماره ۱)به همراه شمیا دختر شیرین و شویش و محیا دختر شیوا اومدن و جمعمون یه شکل تازه گرفت...
اینم بگم چون اونجایی که ما نشسته بودیم از سرویس بهداشتی دور بود مجبور بودیم دو سه بار با ماشین بریم و بیاییم و از کنار چندتا پسر که نزدیکمون نشسته بودند عبور کنیم.من تو حال و هوای خودم بودم و متوجه نشدم که یکیشون میخواد بهم شماره بدهع...خندم گرفته بود و تعجب کرده بودم چون از من بهتر هم تو جمعمون بود انصافا...مث خواهرم و نیلو که حسابیم به خودش رسیده بود.اول فکر کردم میخواد به خواهرم شماره بده...حالا مگه ول میکرد(به خر تیتاپ بدی چجوری میشه؟منم یه لحظه اونجوری شدم).اما خودمو زدم به اون راه ..انگار نه انگار که شنیدم.اما انگارمرغ آقا یه پا داشت هی میگفت یه دقه صب کن میخوام شماره بدم..
سریع رفتم پیش مامانم اینا.انگار ترسیده بودم...هول کرده بودم.یه جوری بودم.یادش بخیر جوونی کجایی؟خواهر کوچیکم شک کرده بود بهم.البته بهش گفتم و یه کمی خندیدیم.
سگ محلش که کردم دیدم خبری نیس ازشون خوشحال شدم چون داشتن وسایلشونو جمع میکردن.اما لامصب چشم برنمیداشت ازم...منم که (حساس) معذب پیش مهدی رفته بودم و هی صداش میکردم و از قصد بهش میگفتم مامان جون بیا که بدونه مادر هستمو و شوی دارم:ِِD
اول فکر کردم چون وسایلشون رو جمع کردن رفتن...
والیبال و که شروع کردیم چشمم اتفاقی افتاد بهش که زیر یه درخت عین مادر مرده ها ایستاده بود و به التماس میخواس شماره بده...اه کلافه شده بودم.آخه آدم اینقدر سیریش...اما خودمونیما خوش تیپی بود واسه خودش.الهه که کفش بریده بود... وقتی دیدم ول کن معامله نیس چنان چش غره ای بهش رفتم که رب و ربه خودشو فهمید .آخه نه میتونستم جلوی اونا باهاش حرف بزنمو بگم من اهلش نیستم و نه میتونستم کاری کنم.خلاصه وقتی دید آبی از ما گرم نمیشه بیچاره ی بچه خوشتیپ دمشو گذاشت رو کولشو غمگنانه اینجوری
سوار ماشین دوستاش که هی میگفتن بیا بریم بیا بریم عجله داریم...شد و رفت.قصه ی ما به سر رسید ما هم بعد ساعت نه شب وقتی لوازمو جمع کردیم خوشحال و خندان چون گلهای دبستان راهیه خونه شدیم.
البته وسط راه پیچوندیمو افی خواهر کوچیکم رفت دوسپسر ندیدشو که تلفنی با هم آ؛شنا شده بودن رو دییییییید.
خندم گرفت یاد جونیای خودم افتادم که عاشق یه پسر هیفده هیجده ساله شده بودم و اونو خیلی بزرگ میدیدم.
شبشم رفتم خونه مامان اینا..مامان زودتر از من رسیده بود چون با ماشین نیلو اینا اومده بود.مهدیم با اونا بود.مهدی خواب بود.به همسر الهه گفتم منو بیاره خونه ی خودمون بنده خدا داش میخوابید.ما رو آورد خونه .تو راه مهدی تشنش بود.شوهر الهه یه قوطی آبمعدنی از تو داشبرد در آورد و داد به مهدی گفت دهنی نیست.بده بخوره آخه نصف بود آبش. قوطی خالی رو نگه داشتم تا برای فردای مهدی توش آب بریزم یخ شه بدم ببره.
صبح که پاشدم قوطی رو بشورم و توش آب کنم دیدم وای جای رز لب روی در قوطیه هست...
دلم هورری ریخت....این رز لب ماله کی میتونست باشه؟
.
.
.
پی نوشت:قرار گذاشتیم جمعه ی این هفته نه هفته ی دیگه دوباره بریم یه جایی...کجاشو نمیدونم!راستی جای باحاله زنونه سراغ ندارین؟
جمعه با زنگ تلفن بیدار شدم اما تا اومدم جواب بدم قطع شد.حدس میزدم مامانم باشه اما بهش زنگ نزدم میدونستم میخواد بیدارم کنه خواب نمونم.هنوز خیلی خوابم میومد.ساعتو نگاه کردم...وای !نمیتونستم ده دقیقه بیشتر بخوابم چون ساعت حدود شش بود.البته ده دقیقه وقت زیادی نبود که که خوابمو بپرونه.
احساس و لمس قطرات آب گرم که از دوش حموم روی تنم میریخت در من یه جور نعشگی یا بهتر بگم خلسه ایجاد میکرد و از این حالت خوشم میومد. بدنم شد میشد و چشام ناخود آگاه بسته.انگار بیشتر خوابم میگرفت.یه دو سه دقیقه همینجوری زیر دوش بودم.همیشه دوش صبحگاهی رو دوست داشتم.کم کم آب و سرد کردم تا اینکه خوابم پرید.حالی دادا.
باید ساعت هفت حاضر میشدم.مامانم اینا میومدن دنبالم.شب فبل ساعت سه خوابیدم.فکر نمیکردم به راحتی بیدار شم اما ذوق یه پیک نیک زنونه (اونم بعد مدتها)سرحالم کرد. قرار بود برای ناهار کوکو سبزی درست کنیم هر چند من الویه رو ترجیح میدادم اما خب برنامه ریزی با مامانم بود.فرار بود صبح.نه رو هم اونجا بخوریم.
داشتم نم موهامو میگرفتم که مامانم زنگ زد.ساعت۶:۳۰ بود.
:سلام
:سلام مادر جان چیکار میکنی؟ چرا تلفن رو جواب نمیدی؟(تو حموم که بودم چند باز صدای تلفن رو شنیدم)
:حموم بودم مامان جون...الان دارم حاضر میشم.
:باشه...زود حاضر شو وقت نداریم.
:چشم(کلافه)
یه سشوار به موهام کشیدم(بیشتر جلوش)...کرم آبرسان(پوستم خیلی خشک شده چند وقتی میشه)..بعد ضد آفتاب...دور چشم...یه کم موندم و بعدش یه آرایش مناسب.خوب شده بود چهرم.نمیخواستم از دختر خاله هام کم بیارم.و در این بین مهدی رو هم صدا میکردم.اما انگار نه انگار...بیهوش بووووووود.عصبی شده بودم.هنوز مانتو مو اتو نکرده بودم.نمیدونستم چی بپوشم.چند تا مانتو عوض کردم و در نهایت همون مانتویی رو که شب قبل کنار کذاشته بودم و با یه شلوار جین پوشیدم که دوباره تلفن زنگ زد....
:سلام مامان جون.سلام عزیزم ما یه رب دیگه اونجاییم بیا پایین...
:مامان جون من هنوز حاضر نشدم(نگران ) یه کم کار دارم.
:هنوز آماده نشدی؟.(حالت نیمه عصبانی) مهدی آمادس؟
:نه ..خوابه..دیشب خیلی دیر خوابید هرچی صداش میکنم جواب نمیده.
:نمیخواد بیدارش کنی همینجوری لباس تنش کن ...بیارش تو ماشین.
:آخه نمیشه خودمم کار دارم.
:بابا عزیز من الان اونا میان ما هنوز حاضر نشدیم(نگران) مگه دیشب کاراتو نکردی؟
:چرا اما یه سریش موند واسه الان.. حالا بذار من حاضر شم بعد صحبت میکنیم(عصبی)
:زود باش(عصبی)
:باشه(عصبی)
خلاصه مهدی بیدار شد و حاضر شدم همه چی آماده بود.قرار بود ما بریم دنبال خالم اینا اما اونا اومدن دنبال مامانم و بعد هم من.نیلو با ماشین خودشون اومده بود و قرار بود ما هم با ماشین الهه که شوهرش تازگیا براش خریده بود بریم.
مامان برای عصرونه بساط آش رشته رو هم فراهم کرده بود البته نخود و لوبیا رو نیم پز کرده بود سیر داغ و پیاز داغ و نعنا داغ...هر کدوم تو یه ظرف جدا گانه.
ماشین الهه پر شده بود.قرار شد مامان بره تو ماشین نیلو چون خالم هم اونجا بود.مهدی هم رفت تو ماشین اونا پیش پرنیا دختر نیلو.بعد از احوالپرسی و سلام علیک راه افتادیم.
مقصد پارک سرخه حصار بود.چون هم تو خود شهر بود و هم تفریبا نزدیک تر از پارکهای جنگلیه دیگه.قرار بود نفیسه و اون یکی خالم و دخترش هم حدود نه صبح بیان.
حس خوبی داشتم..الهه یه موزیک باحال و شاد گذاشته بود از این جینگولکهای خارجی...همگی سر حال و هر از گاهی جیع ..هووو...دست ...حرکات موزون تو ماشن...خودتون که میدونید.نیلو جلو تر از ما میرفت چون بهتر از ما اونجا رو بلد بود.بلاخره رسیدیم اما در اصلی بسته بود به خاطر همایش راهپیمایی.پر ماشین بود.به اندازه ۱۰۰ تا ماشین.وایی چه خبر بود...به الهه گفتم حالا خوبه ساعت هشته اگه دیر تر میمدیم چی میشد.البته اون موقع نمیدونستم این همه ماشین به خاطر همایش پارک شده.فکر میکردم مث ما اومدن واسه تفریح.خلاصه هی دور زدیم و از یه در دیگه وارد شدیم.یه جای خلوت رو پیدا کردیم...مامان اینا پیاده شدن تا محیط رو چک کنن.قرار بود زیر یه آلاچیق بشینیم که من پیشنهاد دادم اونجا نریم.دلم میخواست یه جای جنگلی تر بشینیم.به نیلو هم گفتم.قرار شد بریم یه گشت بزنیم.
یه جای نسبتا مناسبتر پیدا کردیم و بساط رو پهن کردیم.خیلی سر حال بودیم از هر فرصتی واسه خندیدن و شوخی کردن استفاده میکردیم.
ادامه داره...............
الان چند روزی میشه که دوباره قرصهای متفورمین و اسپیرو...رو شروع کردم.حالمو خیلی بد کردن.همش تهوع دارم و دلم میخواد بخوابم.البته متفورمین همینجوریه اولاش تا عادت کنه بدن.من که خیلی داغونم حوصله ی هیچ کاری رو ندارم.خونه شده مث بازار شام.خیلی کلافه و به هم ریختم.یه شونه هم به موهام نمیزنم.از دیدن قیافه خودم تو آینه عقم میگیره.
اه من چم شده؟
الان که مهدی رو بیدار کردم خیلی خوابم میاد طفلکی مهدی هم خوابش میاد .الان صورتشو چسبونده با بازوی من و داره نق میزنه.بهش میگم عزیزم بری مدرسه خواب از سرت میپره.
دیروز امروز خیلی حوصلم سر رفته بود.از شانس بد ا زده بودن شیشه عقب ماشین همسر گرامی رو شکونده بودن.اه لعنت به این مدم نامرد...سال نود دوبار ماشینمون گم شد..خیلی جالب بود که زودیم پیدا شد...حالام قضیه شیشه...نمیدونم چرا چیزی ندزدیده بودن؟!
وای که دارم دق میکنم از بیحوصلگی...انگشترم هم پیدا نشد........................
نگهدارنده ال ان بی مون هم شکست د اثر اون طوفان شدید و تا الان هم درستش نکرده همسر.شستم برنامه های شبکه خودمونو نگاه میکنم...حال به هم خورد از این برنامه های مسخره...
امروز خیلی گوش تلخ شدم.خودم میدونم!
چند روزیه میرم تو سایت ورق دات کام.خیلی دوست دارم بازیشو.ورقه آن لاینه.اما وقتمو میگیره باید کمش کنم.صحبت با یه دوست خوب و مهربون روزهامو پر میکنه و باعث بیشتر شدنه انرزیم میشه.از همینجا میبوسمش.
دیروز با مامان رفتیم بیرون مامان خرید داشت.من بیشتر به خاطر مامان رفتم اما خودمم با اینکه نمیخواستم چیزی بخرم کلی خرید کردم.اول رفتم دو سه تا پاک کن برای مهدی خریدم.هی فرت و فرت وسایلاشو گم میکنه.خیلی از دستش عصبانی میشم البته بچم میگه بچه های کلاس به زور ازش میگیرن یا میرن سر وسایلاش.اینم چون از همشون کوچیکتره زورش بهشون نمیرسه.
خلاصه بعدش رفتیم تره بار مامان خرید کرد و منم سبزی خوردن و اسفناچ و...اینا خریدم.وسایلامون زیاد بود صاحب یه مغازه که توهمون تره بار اود قبول کرد وسایلامونو نگه داره تا ما بریمو برگردیم.پام درد گرفته بود و تاول زده بود آخه کفشهای راحتیم تو ماشین آقای همسر جا مونده بودن و من مجبور شدم با کفشایی که هیچ وقت برای خرید باهاشون بیرون نمیرم برم.
دوتا هم لباس خریدم.و چند تا خرت وپرت دیگه.
برگشتنی بابام اومد کمک مامانم و هرچی اصرار کرد که برم خونشون تا بعدش همسر گرامی بیاد دنبالم گفنم :نه :)
با مهدی رفتیم به سمت خونه...پسرم سبزی رو ازم گرفت تا من خسته نشم .به اصرار خودش یه مشمای دیگه هم بهش دادم که توش لباس و نون و...اینا بود.میگفت مامان میبینی من چه بزرگ شدم و دارم کمکت میکنم........منم هی قربون صدقه ی مرد کوچولوم میرفتم تا بیشتر تشویق شه.پام داشت داغون میشه.دم در که رسیدیم کفشامو از پام در آوردم.پابرهنه از پله ها رفتم بالا و در رو باز کردم .................................................................................................
تو نت دنبال به روز کردن وبلاگ دوستانی بودم که تازه باهشون آشنا شدم. اما حیف هیشکی توشون نبود.
بستم.
شام سبزمینی پخته با تخم مرغ و پیاز و زرد چوبه سرخ کردم . همه رو با هم کوبیدم...یه غذای ساده خوشمزه به همراهه سبزیه خوردن و ترشی میوه که طعمی شبیه طعمه آلوچه داره و خودم درستش کردم...وااااااااااااااااای جای همتون خالی.
همسرم دیر خونه اومد.
شب رو تخت به اتفاقات روزانه و زندگیه دوستام فکر کردم.حیف که نمیتونستم کمکشون کنم...همینطوری که فکر میکردم و کرم رو لابلای انگشتام مالش میدادم یه دفه دیدم انگشترم نیست.بیشتر دقت کردم آخه انگشتر همون سرویسی بود که همسرم روز تولدم برام خریده بود.انگشتره ظریف بود و من گاهی یادم میرفت دستمه.کلا سرویسه ظریف بود.
پا شدم....هرچی گشتم پیداش نکردم.من از دستم درش نیاورده بودم.کجا رو میتونستم بگردم؟!به انگشتم هم گشاد نبود که بخواد بیافته.الانم با کلافه ام که چی شده.روم نمیشه از همسرم بپرسم.میدونم دعوام نمیکنه اما خیلی ناراحت میشه با این وضع گرونیه همه چیییییییی.دلم کف پامه...نمیدونم چیکار کنم و از کجا پیداش کنم.
دعا کنید پیدا شه.
راستی دیروز همسرم قبل از اینکه بره سر کارش یه برنامه باحال برام نوشت که توش میتونی خرج روزانه و ماهانه خونتو یا هرچیزی که میخری توش بنویسی.خیلی کامله.هرچیزی که به کنترل خرجه یه زن خونه کمک میکنه توش هست.دیروزم اومدم هرچی که خریده بودم تو لیست برنامش زدم و سیو کردم.خودش حساب میکنه چقدر خرج کردی و حتی میتونی لیست جدید بهش بدی و خیلی کارای دیگه.خیلیم راحته مث آب خوردن.
به همسرم با خنده میگفتم این برنامه رو بدم من بفروشم:))) خیلی ها مث منن که نیاز به یه همچین برنامه ای دارن.
یاد این تجارتهای اینترنتی افتاده بودم.فکر بدیم نیستا....نه؟
پی نوشت:دیشب اینقدر توفکر انگشتره بودم که تو خواب دیدم سر یه لپتاپ کوچیک اندازاه موبایل دارم معامله میکنم که بخرمش که دیدم انگشترم تو دستمه و برام عجیب بود حتی فروشندهه هم فهمیده بود اون حالت متعجبه منو....کاش واقعیت داش:((((((((((((((انگشترمو بدهههههه
امشب مهمون باران بودیم.خوچ گذشت.مامانم اینا و الهه و ماموت (یه نوع محمود*)هم بودند.کلی حرف زدیم و خوردیمو خندیدیم...عکسای شمال و دزفولم دیدیم.جای شما خالی.الانم دارم خرپ و خرپ خیار میخورم.بفرمایید خیار:)
الانم یه گاز نیمه گنده از یه سیب باز نمیه گنده زدم.عاشق بوی سیبم.مخصوصا اگه قرمز و ترد هم باشه.بفرمایید سیب گاز زده:)
بعد از اینکه مهمونا رفتن یادم افتاد کمرم درد میکنه دوباره!نیست که مهمونا رفتن ییهو خونه خالی شد ...بعدشم دیدم هیچ کار دیگه ای ندارم.با کمال آرامش لباسهای رسمی رو کندمو روی تخت یه دراز مشتی کشیدم که ییهو آه از نهادم برخاست....کمرم مگه ریلکس میشد..مابین مهره های انتهاییم درد شدیدی پیچید..نفسم بند رفت اما به روم نیاوردم.یه کمی موندم و تمرکز کردم رو نقطه درد مث همیشه.
یه کمی بهتر شدم.الانم مث بچه های تخس نشستمو دارم مینویسم بی توجه به اینکه فردا باید ۶ بیدار شم بچه رو راه بندازم.
آخه دلم هوای نوشتن کرده.دلم میخواد یه دلنوشته قشنگ بنویسم....
ولش کن بعدا مینویشم.
قاط زدم میدونم.فعلا
مهدی : مامان فامیلیه حضرت محمد *صلى الله علیه واله وسلمه
*؟
من : .............................


این باران که می بارد دلم هوای آن باران میکند
آخر
منو باران هر دو عاشق بارانیم
اما
این باران میبارد و میرود
و
آن باران میبارد و دل من را با خود میبرد......

سلام.چند روزی نیستم.دارم میرم سفر...فکر کنم شمال الان دیدنی باشه.فکر کنم بریم یکی از روستاهای اطراف نور.وقتی اومدم عکسهایی رو که گرفتم میذارم.راستی یکی دو روزه که جیمیلها باز نمیشه.
خیلی خوابم میاد بازم طبق معمول دیر خوابیدم و زود بیدار شدم.باید مقدمات سفر رو میچیدم.آخه ییهویی شد.الان دیگه باید برم.فعلا.
از تو میگذرم..در انعکاس آب


تنهایی من، همان انتظارم است
و انتظارم، همان عشق!
و عشق تنها بهانه ی بودنم!
بی بهانه ام نکن!
بعد از رفتن تو
چقدر غریب شده ام میان این همه آشنا…
چند روزی است حجم تنهایی را بر روی قاب آبی دلم نقاشی می کنم
نه
قلم در دست من نیست
من نقاش این تنهایی نیست..
این خاطرات شب چشمانت است که
قلم در دست گرفته..
و به حرمت شبهای تلخ من
بعد از رفتن تو
حجم تنهایی را بر قاب دلم نقاشی می کند
جز تو...!
سالها بعد، یاد تو از خاطرم خواهد گذشت و نخواهم دانست کجایی اما،
آرزوی من برای خوشبختی تو، تو را درخواهد یافت و در بر خواهد گرفت
و احساس خواهی کرد اندکی شادتر و اندکی خوشبخت ترو نخواهی دانست که چرا...
سال نو مبارک
نمیدونم چم شده؟!
تجربه دوباره عاشق شدن چیز خوبیه یا نه ؟!
میدونی؟دلم میخواد دوباره عاشقت بشم.بهت فکر کنم،نامه های عاشقونه ت رو بخونم و دوباره طعم اولین بوسه ت رو بچشم...

این عکسها در یکی از روزهای سرد زمستون گرفته شد....بعد از رسوندن مهدی به کلاس.پارسال بود.زمستون ۹۰.یادش به خیر.